يكي بود يكي نبود . دختر كوچولويي بود كه يك جفت چشم درشت و مهربان داشت كه توش هميشه يك برق آسماني موج ميزد .هر كس چشمش به دختر قصه ما مي افتاد يك دل نه صد دل عاشقش ميشد. دختر كوچولو عادت داشت هر روز به پارك نزديك خانه شان برود و روي نيمكت بنشيند و توي دفتر طراحيش هي بكشد و بكشد ... هميشه هم طرح يه پسر جوان را مي كشيد كه اتفاقن او هم هر روز مي آمد پارك و روي يك نيمكت ديگر نزديك دختر كوچولو مي نشست . پسر جوان آنقدر جذاب و دوستداشتني به نظر مي رسيد كه كم كم دختر كوچولو به ديدن هر روزه اش عادت كرد ... آنقدر طرح چهره ناب و شفاف پسر جوان را كشيده بود كه حتا با چشم بسته هم مي توانست او را نقش كند ... به تمام خطوط چهره جوان آشنايي داشته ... به چين هاي كوچك كنار چشمانش ، به برق طلايي كه از نگاهش ميتراويد ، به لبخند كوچك كنج لبانش وقتي دختر كوچولو را ميديد ، خو كرده بود .
وقتي پسر را مي ديد گرم مي شد و گويي در اين دنيا نبود .خلاصه اين كاره هر روز دختر كوچولو بود ... ديدن پسر و طرح كردن چهره اش.
تا آن روز كه پسر دير كرده بود و دختر در انتظارش دل دل مي كرد ... ساعت سيزده دقيقه از وقت هميشه گذشته بود كه پسر وارد پارك شد . به جاي نيمكت هميشگي ، به دختر نزديك شد و كنارش نشست . دختر كوچولو بي هيچ حركتي نشسته بود . پسر به دختر رو كرد و در حالي كه لبهايش مي لرزيد گفت : من خيلي وقت است كه ترا مي بينم ، راستش از همان روز اول عاشقت شدم . حالا كه اين جا هستم و آنقدر جرات پيدا كرده ام كه به تو ابراز علاقه كنم ، به من بگو بدانم تو چه حسي به من داري ؟ دختر هيچ نگفت .تنها با چشمان درشت و خوش حالتش به پسر نگريست.
پسر ادامه داد اگر هيچ نگويي ميفهمم كه جواب تو براي من دردناك است ... تو مرا نمي خواهي .
دختر باز هم به پسر جوان نگريست ...
پسر جوان گفت : انگار برايت مهم نيست .....
بعدن مادر از دختر كوچولو پرسيد : چي شده ، اتفاق بدي افتاده به نظر ناراحتي ؟
دختر كوچولو با انگشتاني كه در هوا مي رقصيد اشاره كنان گفت : آن-پسر- كه - در - پارك - بود - ... دوستش داشتم .
ا
يكي بود ، يكي نبود . دختر كوچولويي بود كه عاشق ماجراجويي بود . هر بعد از ظهر شلوار جين كهنه اش را مي پوشيد و از خانه بيرون مي رفت ... دختر كوچولو تنها زندگي مي كرد ، براي همين مي توانست هر وقت شب كه دلش مي خواهد به خانه برگردد. او هر شب با هزار اميد و آرزو بيرون مي رفت تا همراه خود را در سفر ماجراجويانه بيابد ، اما هر شب دست از پا درازتر باز مي گشت ... اما باز شب بعد شلوار جينش را مي پوشيد ، موهاي زيباي سياهش را روي شانه مي ريخت ، گلي به كنار موهايش ميزد و از خانه خارج مي شد... شايد كه امشب آخرين شب باشد ، شايد امشب ديگر او را بيابد .
آن شب هم مثل هر شب دختر كوچولو ، لباس پوشيد و قبل از خروج از خانه ، خودش را در آئينه نگاه كرد ، زيبا بود ، زيبا و دوست داشتني ... به چشمان درشت و قهوه اي رنگش نگريست و بلند گفت ، امشب آخرين شب است ، اگر امشب پيدايش نكنم ديگر!!!! ...... بقيه حرفش را خورد ، كليد خانه را بر داشت ، چراغ را خاموش كرد و خارج شد .
تمام راه را از خانه تا ميدان شهر كوچك پياده رفت مثل هر شب ... به حوض بزرگ وسط ميدان شهر كوچك رسيد. لب حوض ميدان نشست ... باز هم مثل هر شب ... دستش را در آب كرد و به عكس ماه درون آب خيره شد ... زماني گذشت ، تا سنگيني نگاهي بر خود را احساس نمود. سرش را بلند كرد ... چشمان سياه مشرقي ، تا عمق جانش نفوذ كرد ، و لبخند مهرباني گرم كرد دلش را ... مرد جذاب بود و دختر كوچولو مجذوب ... دست در دست هم به راه افتادند ... در كوچه اي باريك مرد دختر كوچولو را به كنار ديوار كشيد ... دختر سر در گم بود ... مرد ، دختر كوچولو را به ديوار فشرد. مرد از دختر بلند قد تر بود ... مرد ، دختر را در آغوش كشيد ... دختر به نفس نفس افتاده بود ...مرد خنديد ، دختر كوچولو برق دندانهاي نيش مرد را ديد ...
فردا پليس از پزشك پرسيد علت مرگ؟
گزيده شدن توسط خون آشام .....
ا
يكي بود يكي نبود . يك دختر كوچولويي بود كه خيلي شكلات دوست داشت . هميشه هر چقدر شكلات مي خواست به او مي دادند. تا اينكه يك روز در خانه اي بيدار شد كه آسمان نداشت . پنجره هايش درست زير سقف بود و مثل زندان ميله داشت . فقط رفت و آمد پاهارا ميشد ديد ، از آسمان خبري نبود . از همه بدتر ديگر شكلاتي هم در كار نبود. به حساب دختر كوچولو ، تمام شدن شكلات همزمان با مريض شدن پدرش و اسباب كشي به اين خانه بي آسمان و بي شادماني اتفاق افتاده بود.
مادر دختر كوچولو براي پول پيدا كردن ، خدمتكار بانويي زيبا شد . همه مي گفتند كه بانوي زيبا خيلي ثروتمند است ... مي گفتند براي هر لباسش يك كيف دارد و براي هر كيفش هم يك جفت كفش. خانه اش مشرف به جنگلي سر سبز بود و تمام آسمان آبي از پنجره هاي بزرگ و تمام نشدني خانه اش به درون راه داشت . اما با اين حال بانوي زيبا خوشحال نبود ... مدام مي ناليد ... قر ميزد از همه از شوهرش كه هميشه سر كار بود ، از خياط كه لباسش را سر وقت حاضر نكرده بود ، يا چون پالتويي به او نمي آمد ، يا چون آشپز فراموش كرده بود دسر مورد علاقه اش را آماده كند .
خلاصه مادر دختر كوچولو هر روز از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر در منزل بانوي زيبا كار مي كرد. دختر كوچولو را هم همراه خود ميبرد چون عقيده داشت بهتر است هواي تازه بخورد تا پيش يك مرد مريض بماند . دختر كوچولو مجبور بود همراه مادر سفري دراز در كوچه هاي تنگ و بي انتها بكند ، در تمام طول راه از خودش مي پرسيد امروز ديگر بانوي زيبا چه بدختي تازه اي دارد ... اما قبل از اينكه زنگ در را فشار دهند توي دلش مي گفت شجاع باش و تحمل كن.
در جواب زنگ در صدايي بي حال شنيده مي شد و بعد قدمهايي از آن بي حال تر ، و ربدشامبري بلند كه گاهي صورتي بود گاهي آبي و گاهي سفيد ... بعد از ورود از تالاري بزرگ مي گذشتند و بعد به اتاق پذيرايي مي رسيدند ... مادر ، دختر كوچولو را روي صندلي مي نشاند و به او سفارش مي كرد كه حرف نزند ، به چيزي دست نزند و كسي را اذيت نكند . بعد به آشپزخانه مي رفت و مشغول شستن ظرفها مي شد ...بانوي زيبا روي مبلي لم مي داد و مجله ورق مي زد .دختر كوچولو هيچوقت نمي فهميد اگر اين زن كاري ندارد چرا خودش ظرفهايش را نمي شويد و از مادرش مي خواهد كه اين كار را انجام دهد .
آن روز وقتي همه مشغول كار خودشان بودند توجه دختر كوچولو به درخشش ظرفي بر روي ميز جلب شد ... يك ظرف طلايي كه در اثر تابش خورشيد ميدرخشيد ... يك شكلات خوري پر از شكلات . اما نه شكلاتهاي معمولي ... شكلاتهايي دو سه برابر بزرگتر از آنهايي كه از آن روزهاي طلايي خانه پر آسمان به خاطر داشت . طعم دلچسب شكلات را در دهانش حس كرد . هنوز به ظرف طلايي خيره مانده بود كه ناگهان دختر هم سن و سال خودش دوان دوان وارد اتاق شد و در آغوش بانوي زيبا فرو رفت .
با خودش فكر كرد كه حتمن آن دختر هم ثروتمند است چون او هم زيبا بود از همان زيبايي ها داشت كه بانوي زيبا هم از آن برخوردار بود .
بانوي زيبا خندان بلند شد و گفت صبر كن صبر كن يك چيزي براي دختر زيبايم دارم . و بعد به سمت ظرف طلايي شكلات رفت و آنرا بر داشت و به سمت دختر زيبا رفت و چند شكلات را به او داد و با خنده گفت شكلات براي پرنده كوچكم ... بعد ظرف طلايي را روي ميز گذاشت و يك شكلات ديگر برداشت . كاغذ ظلايي آنرا آهسته باز كرد و آنرا به آرامي به دهان گذاشت . و دختر كوچولوي قصه ما تماشا مي كرد ...
از آن روز سالها گذشت ....دختر كوچولوي ما ديگر كوچولو نبود ، براي خودش خانمي زيبا شده بود اما از همان روز به بعد ديگر هرگز نتوانست شكلات بخورد ...
ه
يكي بود ، يكي نبود ، در سالهاي دور دختر كوچولويي زندگي مي كرد كه خيلي زيبا بود ... موهايي به درخشندگي طلا و چشماني به رنگ آب داشت ... دختر كوچولوي قصه ما توي يك ساختمان بلند زندگي مي كرد ...
خانه دختر كوچولو مشرف به يك باغ بزرگ و قشنگ بود ... توي اين باغ پر بود از گلهاي زيبا و درختان پر شكوفه ، دخترك هر روز عادت داشت به بالكن كوچك خانه شان برود و از آنجا باغ زيبا را ببيند ، چون قدش خيلي كوتاه بود مجبور بود كه براي بهتر ديدن روي يك چهار پايه برود ، دخترك عاشق يك بوته گل رز سفيد بود ...
بوته گل رز، بزرگ بود ، گلهاي زيبا و سفيدش چشم را خيره مي كرد . هيچ كس از اين گلهاي رز نمي چيد ، براي همين تا وقت پر پر شدن روي شاخه اشون مي ماندن و وقتي هم كه پر پر مي شدند ، انگار كه دستمال هاي كاغذي را روي زمين ريخته باشي ... باز هم سفيد و زيبا بودند. اما دختر كوچولو هميشه در خيالش يك بغل گل رز سفيد مي كند و تو گلدان اتاقش مي گذاشت .
دختر كوچولو بعضي وقتها به خانه روبرو كه انفاقا آن هم مشرف با باغ بود نگاه مي كرد ... خانه روبرو يك تراس بزرگ داشت و دختري كه از دختر كوچولوي قصه ما هفت ، هشت ، ده سالي بزرگتر بود عصرها روي يك صندلي تو تراس مينشست و كتاب مي خواند.
بعضي وقتها هم مادر دختر مي آمد و رخت ها ي شسته را كه تو تراس روي بند انداخته بود جمع مي كرد .
اما يك روز دختر آمد و به جاي كتاب خواندن مشغول تماشاي بوته گل رز سفيد شد. مدتي آنجا ماند انگار به رويا فرو رفته بود و انگار در رويا او هم دسته اي گل رز سفيد چيده بود ... تا اينكه پسري آمد و دختر را در آغوش گرفت و بوسيد ... بعد دستش را دور كمر دختر حلقه كرد و همراه با دختر مشغول تماشاي بوته گل رز شدند ... دخترسرش را روي شانه پسرگذاشته بود و غرق در رويا شده بود كه ناگهان مرد ديگري رسيد ، و شروع به داد كشيدن كرد و به پسر حمله كرد و گلاويز شدند ، اما پسر زرنگ تر بود ، جستي زد و فرار كرد ، آن مرد ِ ديگر به طرف دختر رفت و گلويش را فشرد و او را به طرف نرده هاي تراس هل داد ... دختر تعادلش را از دست داد و از بالاي تراس سرنگون شد ... مثل پر سقوط كرد روي بوته گل رز ، انگار وزني نداشت . مدتي طول كشيد تا دختر به بوته گل رز سفيد رسيد . از تماس او با بوته شاخه گلي شكست و دختر آن گل را چسبيد ، آن را چيد و بعد بي حركت روي زمين افتاد ... دختر كوچولوي قصه ما با چشماني درشت شده به اين ماجرا نگاه كرد . توانايي تكان خوردن نداشت ...
مادرش را صدا زد ... مادر خود را به عجله رساند و با ديدن اين منظره فرياد زد كه آن دختر مرده ... و از آن روز به بعد دختر كو چولوي قصه ما اعتقاد پيدا كرد كه براي چيدن يك گل ، يك دختر بايد بميرد.
Subscribe to:
Posts (Atom)
